X
تبلیغات
داستانهای کودکانه

داستانهای کودکانه
داستانهای کودکانه
نويسندگان
بسم الله الرحمن الرحیم 
 به داستانهای  زیبای ارسال شده توسط شما کاربران عزیز در تاریخ88/10/7جایزه داده می شود
پیام:
کودکان خود را در هر سنینی که هستند مورد توجه ومحبت خود قرار دهید        
------------------------------------------------------
برای ارسال داستان کودک به وبلاگهای زیر و دریافت جایزه از این ایملها  استفاده نمایید:
nbg1358@gmail.com
nbg1358@yahoo.com
--------------------------------------------------------
anar88.blogfa.com
naz-man.blogfa.com
داستانهای دیگر نویسندگان با ذکر منبع :
 
::داستانهاي كودكانه ::پیام:
کودکان خود را در هر سنینی که هستند مورد توجه ومحبت خود قرار دهید  
دختر چوپان

آن قدرابر توی آ سمان بودکه آدم خیال میکردکه خورشید هنوز از خواب بیدار نشده است .

دختر چوپان روی تخته سنگی زیر یک درخت نشسته بود وآ رام نی می زد.زیر چشمی گوسفندها رامی پایید.یک مرتبه هیاهویی میان گله افتاد.گوسفندها بلندبلند بع بع می کردند وهرکدام به طرفی می دویدند. دخترک مثل برق از جایش پرید.می دانست صدا صدای چیست . پیتیکوپیتیکوی سم اسبان سرباز های پادشاه همیشه گوسفندهایش را می ترساندند. با عجله به طرف سوارها دوید.وقتی به آنها رسید نفسش بند آمده بود:

چه خبرتونه؟ الآ ن چند ماهه که هرروز می آیید این جا واین زبون بسته ها را می ترسونید منکه حرفامو قبلا زدم .تاپسر پا دشاه در یک کار استا نشه باهاش عروسی نمی کنم .

سواری که ازبقیه جلوتر بود از اسبش پیاده شد و گفت : والله ما که تا حالا نشنیده بودیم کسی برای ازدواج با پسر پا دشا ه قید و شرط بگذارد ولی به هر حال ما امروز اومدیم این جا تا ازطرف عالی جناب به شما بگیم که ایشون یک قالیباف معروف شده اند.گل ازگل چوپان شکفت. گله را هی کرد و برگرداند به ده . آن وقت سوار اسبش شد وبا سربازها به طرف قصر رفت.فردای آ ن روز جشن عروسی مفصلی در تمام کشور برپا شد جشن عروسی او با پسر پادشاه . روزهای قشنگ بهاری یکی یکی می آ مدند و می رفتند. در یکی از این روزهاعروس وداماد جوان تصمیم گرفتند تا برای گردش به صحرا بروند . آن قدر رفتند و حرف زدند و خوش گذراندند تا این که حسابی از قصردورشدند.ناگهان چشمشان به آلونک کوچکی افتاد که تک و تنها وسط دشت قرار داشت و از آن بوی کباب می آمد پسر پادشاه ازاسبش پیاده شد و گفت : بد نیست برویم داخل و یک چیزی بخوریم. گلیم کوچکی جلوی آلونک پهن شده بود. تا آمدند از روی آن رد بشوند زیرپایشان خالی شد وپرت شدند توی یک چاله ی تاریک و عمیق .صا حب آلونک که صدای افتادن آن ها را شنیده بود بالای چاله آ مد خنده ی ترسناکی سرداد و دو باره گلیم را روی چاله انداخت. همه جا تاریک شد. چند نفر دیگر توی گودال بودند. جلو آمدند وبه پسرپادشاه گفتند :هر روز یکی دو نفراین تو می افتند. مرد بدجنسی که صاحب آلونک است شبانه از ماکار می کشد آخر سرهم می آید ویکیمان را که بدتر از بقیه کار کرده با خود ش می برد.بعد او را می کشد و گوشتش را کباب می کند و به خورد بقیه می دهد.

طولی نکشید که مرد بد جنس با یک نردبان وارد گودال شد. زیر نور کمی که ازآن بالاتوی چاله می افتاد به تازه واردها نگاه کرد وگفت: هی شما دوتا چه کار بلدید تامن بتونم از اون پول در بیارم؟ پسر پادشاه سرش را بالا گرفت وبدون آن که بترسد جواب داد: اگر قول بدهی هیچ کدام از ما را نکشی کاری می کنم که زود پولدارشوی. یک دارقالی و چند تا دوک نخ برایم بیاور. مرد بد جنس که اورا نمی شناخت شرط اورا قبول کرد. آن شب پسرپادشاه تا صبح نخوابید وبا کمک بقیه شروع کرد به بافتن یک قالی. مرد بد جنس می خواست قالی را بفروشد و درعوض پول خوبی بگیرد. پس ازچند روز وقتی موقع تحویل قالی رسید پسر پادشاه به او گفت :من این قا لی را خیلی خوب و اعلا بافته ام. آن را به قصر پادشاه ببر و بگو شوهر دختر چوپان گفته که پادشاه اول قالی را باز کند وبعد به تو انعام خوبی بدهد. مرد بد جنس با خوشحالی راهی قصر شد . پادشاه تا قالی را باز کرد چشمش به جمله هایی افتاد که روی فرش بافته شده بود : پدر عزیزم ما توی یک چاله جلوی آلونک این مرد بد جنس زندانی شده ایم. اویک گلیم قرمز روی چاله انداخته. مارانجات بدهید.

پادشاه دستور داد تا مرد بد جنس را دستگیر کنند.آن گاه سپاهش را برای نجات زندانیان فرستاد. وقتی مردم از ماجرا آگاه شدند همگی دختر چوپان را تحسین کردندکه چنین شرطی برای ازدواج با پسر پادشاه گذاشته بود( شرط یاد گرفتن یک کار.)
----------------------------------------------------------------------------------------
   
دخترشجاع وقهرمان پیام:
کودکان خود را در هر سنینی که هستند مورد توجه ومحبت خود قرار دهید  

آ ن طرف د هكده اي دريايي عميق و وسيع بود كه مي گفتند درآن جا يك كشتي دزدان دريايي وجود دارد كه درآن كشتي دريايي دزدان دريايي زندگي مي كنند ودريا را تصرف كرده اند ومردم فقیر دهکده را که کارشان ماهیگیری بود از رفتن به دریا وکسب وکار محروم ساخته بودند . می گفتند دزدان دریایی يك شمشير جواهر نشان دارند كه قدرت آن ها درهمين شمشير است ومي گفتند آن شمشير دراتا قي به نام اتاق اسرار است و كليد آ ن اتاق دردست فرمانده دزدان دريايي است . درآن دهكده دختري يازده ساله به نام ليدا بودكه دلش مي خواست به جنگ با دزدان دريايي بپردازد ولي پدر و مادرش به او اجازه ي انجام چنين كا ري را نمي دادند. يك شب وقتي كه ليدا مط مئن شد همه خوا بيد ند تصميم گرفت به جنگ دزدان دريايي برود وآن ها را شكست بدهد او ازجنگل وحشتناكي گذ شت تا به دريا رسيد درآن جا قايقي ديد سوارآن شد وروی امواج ملایم دریا به طرف دزدان دريا حركت كرد. از دوركشتي دزدان دريايي را ديد و قایق را آرام وبیصدا به آن سمت هدایت کرد . با شجاعت وجسارت وارد كشتي آنها شد اول ازهركار مطمئن شد همه خوابيدند فقط سه تا نگهبان بيداراست بعد سروصدا كرد تا نگهبانان به طرف صدا بروند نگهبانان وقتی صدارا شنیدند به این طرف و آن طرف دویدند تا صدا را پیدا کنند درآن لحظه لیدا که موقعیت مکانی قبلی خود را تغییر داده بود از فرصت استفاده کرد و به اتا ق فرمانده رفت و کلید اتاق اسرار را برداشت وقتی می خواست ازاتاق فرمانده خارج شود نا گها ن پایش به ظرف سفالی قدیمی و مورد علاقه فرمانده خورد ظرف افتاد و شکست . فرمانده خواب آ لود گفت : کیه ؟ لیدا صدای گربه را درآ ورد و فرمانده فکرکرد گربه است ودوباره خوابید . لیدا به سراغ اتاق اسرار رفت وشمشیررا برداشت و با خوشحالی به خانه بر گشت صبح وقتی فرمانده ازخواب بیدار شد دید ظرف شکسته است و ازهمه مهم تر اینکه کلید اتاق اسرار نیست زود به سراغ اتاق اسراررفت وقتی که دید شمشیر نیست فریاد زنان گفت : بیچاره شدیم. ولی لیدا شمشیررا به اها لی دهکده نشان داد مردم خوشحال شدند و شمشیررا شکستند بعد عکس لیدا درروزنامه ها بعنوان قهرمان ملی وجسور چاپ شد .این دختریازده ساله صاحب موفقیت بزرگ شده بود . مردم دهکده برای همیشه ازدست دزدان دریایی خلاص شده بودند . پس از آن مردم دهکده به همراه کدخدای دهکده میدانی ساختند و نام آ ن را میدان پیروزی گذاشتند وکنارآن مجسمه ی لیدا را ساختند بعد ازآن ماجرا لیدا مایه ی افتخار پدر و مادرش ومورد احترام اهالی دهکده شد وهمه به او احترام می گذا شتند .


برگرفته ازکتاب گنجینه های ادب آذربایجان
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پیام:
کودکان خود را در هر سنینی که هستند مورد توجه ومحبت خود قرار دهید   

روزی روزگا ری درخت پیرو کهنسا لی،کنارجاده ای دربیابانی زندگی میکرد. او سالهابودکه به تنهایی زندگی میکرد و درآن بیابان هرگز دوستی ندیده بود.

درخت پیر وکهنسال ما ازاین وضع خیلی ناراحت بود تا اینکه یک روزی متوجه شدکه یک درختچه کوچولویی درکنارش شروع به رشد و نمو می کند.

درخت پیربا دیدن این درخت کوچک خیلی خوشحال شد و خدا را شکرکرد که بالاخره برای خودش همصحبتی پیداکرده است .

درخت پیرازخو شحالی درپوست خود نمی گنجید. آخه بعد سالها سکوت می خواست با کسی حرف برند .

درختچه ی کوچولو با دیدن این درخت بزرگ خوشحال شد وبا خود گفت که باید خیلی چیزها از این درخت یادبگیرم چون سالهاست که تواین بیابان زندگی کرده است. یک روزی درخت کوچولو برای اینکه سرصحبت باز کند گفت : ای درخت بزرگ شما چرابه تنهایی زندگی می کنید وچراپیش دوستانت در جنگل نرفته اید ؟

درخت کنهسال که سالها درانتظار چنین سئوالی بود زندگینامه ی خود را اینگونه شروع کرد :

من درکنارپدر و مادر و خوا هر و برادرانم دریک جنگل بزرگ و سرسبزی زندگی میکردم . روزی ازروزها این انسانها که خود را برتر از دیگران می دانند و خود را اشرف مخلوقات می دانند مرا از خانواده ام جدا کردند. آنها می خواستند مرا به شهر برده تا از من میز و مداد و کا غذ و ... بسازند. انسانها من وتعدادی زیاد از درختان جنگل را بریدند وسوار ماشین کرده به قصد شهر راه افتادند.ازقضای روزگار دربین راه من از کامیون به زمین افتادم . چون ازخانواده ام دورشده ودربیابانها رها شده بودم خیلی ناراحت بودم. بارها بخاطر زخمهایی وشکاف هایی که اره انسانها درتنم بوجود آمده بود گریسته ام .! اما کسی نبود که به زخمهایی من کمکی کند.

بالاخره گذشت زمان به من آموخت که که باید دست از نامیدی بردارم وبرای زندگی تاره ودور ازخانواده ودوستانم بیاندیشم . چون سرنوشت مرا محکوم به زیستن وزندگی کردن ، کرده بود . من از آن روز تصمیم به زندگی کردن دوباره گرفتم ودر همین جا مشغول ادامه ی زندگی خودشدم . اکنون سالهاست که دراینجا زندگی میکنم وخیلی ازآدمهایی که روزی کمربه نابودی من ودوستانم بسته بودند، مسافرجاده نزدیک من هستندوهر ازچندگاه ازگرمای سوزان تابستان به سایه من پناه می آورند من نیزهرچند سایه خودرا از آنها دریغ نکرده ام ولی با هیچ کدام از آنها صحبت نکرده ام . !!

درخت پیرگفت : دوست کوچولوی من تو چرا که تازه متولد شده ای اینجا هستی ؟

درختچه کوچک که سراپا به گوش بود با خود میگفت این باور کردنی نیست !! ...عجب شباهتی در زندگی ما وجود دارد .

درخت بزرگ گفت : دوست عزیزو کوچولوی من ، جوابم را ندادی ؟!

یک مرتبه درختچه بخودآمدگفت : ها ..ها.. داشتم به این می اندیشیدم که ما سرگذشت خیلی شبیه به هم داریم.

درخت جوان گفت : من خیلی چیزها را نمی دانم فقط همین قدر می توانم بگویم که هم مثل تو ، وقتی دا نه ای بودم مثل بقیه دانه هایی که کشاورزان از همین جاده می خواستند به زمین خود برده و بکارند از دست یکی از آنها درکنارتو به زمین افتادم. از آب باران و با مواد غذایی که درخاک بود تغذیه کردم وکم کم بزرگ شدم وسرازخاک بیرون زدم ودرهمین مکان رو ییدم .!!

درخت جوان گفت ولی شما زندگی غم انگیزی داشتید و من خیلی چیزها را فعلا نمیدانم بعدازاین خیلی چیزها هست که باید ازشما یادبگیرم .

درخت کهنسال گفت: خوشحالم که پس ازسالها دوست خوبی پیدا کرده ام وقول داد مثل مادر از درخت کوچک حمایت کند وهرآنچه که درخت جوان نمی داندبه او یاد دهد .

اکنون هر دوتا درخت باهم ودر کنارهم خیلی مهربان وصمیمی هستند وهمیشه باهم صحبت می کنند و زندگی لذت بخشی را سپری می کنند و از زندگی خود راضی هستند .

 پیام:
کودکان خود را در هر سنینی که هستند مورد توجه ومحبت خود قرار دهید        
------------------------------------------------------
برای ارسال داستان کودک به وبلاگهای زیر و دریافت جایزه از این ایملها  استفاده نمایید:
nbg1358@gmail.com
nbg1358@yahoo.com
--------------------------------------------------------
anar88.blogfa.com
naz-man.blogfa.com
داستانهای دیگر نویسندگان با ذکر منبع
:"دوستي خرس" ، داستان براي کودکان
 
پیام:
کودکان خود را در هر سنینی که هستند مورد توجه ومحبت خود قرار دهید  

روزي بود و روزگاري بود. در زمان هاي قديم، يک پيرمرد دهقان بود که تمام عمر خود را در کار کشاورزي و باغباني گذرانده بود و کم کم باغ بزرگي در خارج شهر خريده بود و در آن درختان ميوه دار بسياري فراهم آورده بود.

دوستي خرس

 

ميوه هايي که درآن باغ به وجود مي آمد،مانند انار ساوه، انگور شهريار، سيب تربت، هلوي مشهد، پرتقال شهسوار، خربزه اصفهان، هندوانه شريف آباد، گوجه برغان و گلابي نطنز و ساير ميوه هايي که امروز به خوبي معروف است ،همه و همه در اين باغ وجود داشت و اهالي شهر، همه حسرت داشتن چنين باغي را مي خوردند.

اما اين پيرمرد دهقان هيچ کس را نداشت؛ در کودکي پدر و مادرش را از دست داده بود و از اول جواني به قصد کار کردن به ولايت غربت سفر کرده بود، در آن محلي هم که زندگي مي کرد، قوم و خويشي نداشت و چون در جواني تهيدست بود، کسي با او دوست نشده بود، او هم بعد از اينکه با زحمت و کار و کوشش صاحب باغي به آن خوبي شده بود،به اظهار دوستي ديگران،اهميت نمي داد و اين بود که به کلي بي کس مانده بود و تنها در باغ خود زندگي مي کرد.

دوستي خرس

چنين بود تا يک روز که پيرمرد دهقان از بي کسي و تنهايي حوصله اش سر رفت و احساس وحشت کرد،با خود گفت: «بهتر است از خانه بيرون روم و کمي گردش کنم، شايد همجنسي پيدا کنم و دلم گشوده شود.»

از باغ بيرون آمد و چون گردش در کوه را دوست داشت،قدم زنان به طرف کوهساري که در آن نزديکي بود روان شد. اتفاقا در آن کوه،يک خرس پشمالوي پير زندگي مي کرد که چون در آنجا حيوانات ديگري نبودند ،او هم از تنهايي غمگين شده بود و به طرف صحرا پايين مي آمد تا شايد در بيابان کسي را پيدا کند و قدري درد دل کند.خلاصه پيرمرد دهقان و خرس پير،در ميان راه، با هم  روبرو شدند.

پيرمرد،وقتي خرس را ديد که آهسته آهسته راه مي رود وغمگين به نظر مي رسد به او گفت:«حيوان زبان بسته، چرا تنها گردش مي کني؟»

خرس جواب داد:« درد من همين است که تنها هستم، بچه ها دنبال بازي مي روند، جوانها پرشور و پرکار هستند و ما که ديگر پير شده ايم کسي با ما راه نمي رود و چون خيلي غمگين بودم،گفتم کمي در صحرا راه بروم تا شايد دلم  شاد شود.»

باغبان گفت: «آهان، خوب مي فهمم که چه مي گويي، من هم از تنها بودن در باغ، دلم گرفته بود. کار دنيا همين طور است، هر چقدرهم که کسي از مردم بي نياز باشد و به کسي محتاج نباشد، باز هم تنها نمي تواند خوشبخت باشد و هر کسي به همزبان و همفکر احتياج دارد.»

خرس از حرفهاي باغبان خوشحال شد و جواب داد:« پس معلوم مي شود ما هر دو هم درديم. هر دو بي کس هستيم، هر دو پير هستيم و دلمان از تنهايي گرفته و خوب است که با هم دوست باشيم و گاهي يکديگر را ببينيم و قدري با هم صحبت کنيم.»

دوستي خرس

پيرمرد دهقان گفت:« من حاضرم، دوستي تو را مي پذيرم و چون يک باغ بزرگ پر از ميوه دارم ،مي توانيم به باغ من برويم و هميشه در آنجا باشيم.»

با هم عهد دوستي بستند و به باغ آمدند و خرس که خوراک و جاي راحت و رفيق خوب پيدا کرده بود،به قدري خوشحال بود و به قدري محبت پيرمرد دهقان در دلش جا گرفته بود که مي خواست براي هميشه با او باشد.

در هر کاري که مي توانست،به پيرمرد دهقان کمک مي کرد و هر وقت کاري نداشتند سرگذشتهاي خود را حکايت مي کردند و از معاشرت و دوستي همديگر بسيار خوشحال بودند، بعد از ظهرها هم، باغبان زير درختي مي خوابيد و خرس که خيلي به دهقان محبت داشت، دستمالي به دست مي گرفت و براي دور کردن مگسها از روي صورت دهقان،او را باد مي زد.

چند روز گذشت و در يکي از روزها که دهقان خوابيده بود و خرس باوفا به مگس پراني مشغول بود،مگسها بيشتر هجوم آورده بودند و يکي دو تا مگس سمج هم بودند که از کنار لب و دهان پيرمرد دهقان دور نمي شدند. هي مي پريدند و مي نشستند و چند بار هم پيرمرد در خواب ناراحت شده و با تکان دادن سر خود، مگسها را دور کرد، ولي باز مگسها ول کن نبودند.

کم کم خرس از دست مگسها خيلي خشمگين شد که چرا دوست عزيزش را از خواب بيدار مي کنند و هر قدر هم دستمال را تکان مي داد،نمي ترسيدند.

دوستي خرس

عاقبت خرس فکري کرد و با خود گفت:«عجب مگسهاي پررو و سمجي هستيد! الان بلايي به سرتان بياورم که ديگر ارباب عزيز و دوست مهربان مرا اذيت نکنيد.» آن وقت خرس، سنگ بزرگي را که بسيار سنگين بود، از کنار باغچه برداشت و سر دست بلند کرد و مگسها را که روي صورت پيرمرد نشسته بودند، نشانه گرفت و سنگ را محکم روي مگسها زد!

البته مگسها پرواز کردند ولي سر و کله پيرمرد دهقان خرد و خمير شد و پيرمرد جان خود را در راه دوستي با خرس از دست داد. البته خرس مي خواست به پيرمرد خدمت کند اما چون نادان بود به قصد خوبي کردن، دوست خود را هلاک کرد و از آن روز در مورد دوستي با دوستان نادان اين مثل معروف شده که مي گويند«دوستي فلان کس مثل دوستي خاله خرسه، است.»             پیام:
کودکان خود را در هر سنینی که هستند مورد توجه ومحبت خود قرار دهید  
ser-lo-la-mekh.blogfa.com
ser-lo-la-mekh.blogspot.com


موضوعات مرتبط: ser-lo-la-mekh ، به این وبلاگها داستان ارسال کنبد وجایزه بگیرید ، nbg1358@gmail.com ادرس ارسال داستان
[ یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ] [ 13:19 ] [ esi nasim ]
درباره وبلاگ
امکانات وب